به ایستگاه نبرد خوش آمدید
انتهای خیابان پیروزی؛ یکسوی پل عابر، خیابان و سوی دیگرش، کوههای پیروزی پیدا بود. اینسوی؛ خانههای مردم و آنسوی، در کوهپایهها؛ پادگانها و مقر سربازان و فرماندهان. دود سوختن یکی از مخازن نفت در جنوب تهران (شهر ری) که شب گذشته مورد حمله قرار گرفته بود، همچنان پیدا بود و بالا میرفت. مثل انبار نفت در انتهای شهران، کوهسار. سر پیروزی، ابتدای خیابان ابوذر چند راننده تاکسی منتظر مسافر بودند. هرچه به ساعت افطار نزدیکتر، خیابان شلوغتر میشد. اغلب دکانهای غذا و مارکتها، داروخانهها و از برخی اصناف دیگر مشغول بودند.
آنسوی خیابان، مسجد امام محمدتقی (ع) و کسانی در آمد و شد به آن؛ و کمی جلوتر دکهء سیگارفروشی با چراغ سفید بزرگی که چشم را میزد. کنار خیابان، مقابل مسجد، افرادی با کلاشینکفهایی بر دوش پاسبانی میکردند. برخی با لباس شخصی، برخی نظامی. ساعت حدود ۶:۱۵. زمزمهء دعای پیش از اذان بلند شده بود که صدای نفس پرندههای مرگ به گوش رسید. سپس صدای بلندی خیابان را لرزاند. همه سر دزدیدند و کسانی که نزدیکتر بودند بسرعت فاصله گرفتند. دختر و پسری جوان که دست هم گرفته بودند و تا میانه خیابان آمده بودند، هراسان به سمت پیادهرو برگشتند. نرسیده به خیابان ابوذر جایی در ضلع جنوب خیابان پیروزی، هدف قرار گرفته بود. لحظهای بعد صدای انفجار دوم از انتهای خیابان سیمتری نیروی هوایی و ابتدای خیابان پیروزی بلند شد. اینبار، ورزشگاه پیروزی بود.
جنگندهها بالای کوهپایهها که رسیدند دو انفجار دیگر رخ داد. مردم باز سر دزدیدند. صدای پدافند بلند شد با شلیکهای مداوم. اندکی بعد صدای جنگندهها دور و دورتر شد. سپس برخی مردم ایستادند و به نقطهای که دود بلند میشد نگریستند؛ و برخی دیگر کارشان را از سر گرفتند. گرد و خاک به آسمان بلند شده بود. باد تمام خیابان را سهیم کرد. خورشید به تمامی غروب کرده بود و رد سرخ آن، در سیاهی شب آویخته بود. سرگردانی ذرات گرد و غبار از پشت چراغ ماشینها پیدا بود. گرد و خاک نخوابید، مردم باز اینسو و آنسو میرفتند، بیاعتنا به مرگ.
پیشتر، نزدیک ایستگاه «نبرد» مامورانی ایستادهاند با چهرههای پوشیده، کنار چند خودروی زرهی که یکی مسلح به آتشبار- دوشکا بود. چند نفر، حواسشان جمع عبور و مرورها بود و چند نفر دیگرشان کنار پیادهرو، سلاحهایشان را به رُخ هم میکشیدند و یکی دیگر رو به آسمان شب، داشت مگسک تفنگش را وارسی میکرد.
هرچه از شرق دور میشدی و به شب نزدیکتر، خیابانها خلوت میشد. کمی جلوتر سر خیابان «امین دربار»، ایست-بازرسی، بود. چهرهها پوشانده باز، اما میشد از برق چشمهایشان و تُنُک موهای تازه سبز شدهء صورتشان فهمید، چه سال راه آمدهاند. یکی جلو آمد: «ببخشید! میشود لطفا داشبورد را باز کنید؟» راننده؛ مرد میانسالی، درشت استخوان، با سری بزرگ، صورتی صخره گون، آرام و بیاضطراب، هیچ کلمهای از صورتش پیدا نبود، داشبورد را باز کرد... نوجوان باز عذرخواهی کرد: «لطفا صندوق را هم باز کنید.» پشت ماشین رفت و چند لحظه بعد، صندوق را بست و گفت: بفرمایید، یا علی.
ساعتی از غروب گذشته بود. راننده همانطور سرد و بیروح راه افتاد و گفت: «من راه را تا حُر بلدم بعد از آن با خودتان.» کمی جلوتر در میدان شهدا آماده برگزاری مراسم شبانه میشدند. هشت شب میگذرد و مردم در شکلی تازه یافته از سوگواری سیاسی، مقابل تکرار تاریخ ایستادهاند.
مرکز شهر؛ میدان امام؛ توپخانه، ۱۵ خرداد و چهارراه استانبول خلوت بود. هرچند گاه خودرویی رد میشد یا عابری میدیدی، اما گاه در تاریکی شبح وار کوچهها و خیابانها، انگار سرمای زمستان اَخَوان میپیچید. شهر، روزها کمی شلوغتر از روزهای تعطیل معمول بنظر میآمد. تو گویی شهر عادتهای تازه پیدا کرده است. نشانههای تازه. مردمانی تازه.
در راه نزدیک منیریه، دوباره حجم ماشینها و رفتوآمد جمعیت زیاد میشد. کسانی در حال حرکت به سمت محل قرار شبانه بودند. به حر رسیدیم و بعد از آن وارد خیابان جنگ شدیم... .
ساعتی تا غروب مانده بود. مرد بقال میگفت: «از دیشب دارم خرده شیشه جمع میکنم.» دیشب یکی از مخازن انبار نفت شهران، در انتهای خیابان کوهسار آتش گرفته بود. پسر نوجوانش میگفت: «فکر کنم حدود ساعت ۱۱ شب بود که زدند».
آنشب (شنبه شب ۱۶ اسفند) همزمان انبار نفت شهر ری و انبار نفت شهران دچار انفجار شده بود و دود آنها تمام شب، آسمان را تسخیر کرده بود، آنچنان که صبح آنروز گویی خورشید فراموش کرده باشد طلوع کند یا دیر بر سر قرار رسیده باشد.
مرد بقال که مغازهاش آخرین مغازه در امتداد راه منتهی به انبار نفت بود، داشت با آب و تاب اینها را برای مرد جوانی که از مشتریان همیشگیاش بود میگفت: «با موشک زدند. درست خورد وسط یکی از این مخازن. بعد همینطور پخش شد و آتش همهجا را گرفت. نفت بود یا چی نمیدانم ولی همینطور از آن بالا راه افتاد و تمام کوهسار را گرفت. تمام خانهها آتش گرفتند. تمام خیابان میسوخت. من از دیشب دارم خرده شیشه جمع میکنم». سخنانش خالی از اغراق نبود. تلاش میکرد هیجانش را کتمان کند، اما ناتوان بود و این را از تکرار سوال «همینها را میخواستید؟» میشد فهمید و پسرش مثل پدر مشتاق بود داستانش را بازگو کند.
انتهای کوهسار مامورانی مسلح راه را بسته بودند و سواره و پیاده را بازمیگرداندند: «راه بسته است، برگردید». چند خودرو و ماشین حمل سوخت، کامل سوخته بودند. دود کم شده بود، اما همچنان بالا میرفت و چند تکهء کوچک از آتش روی سینه تپههای کوهسار هنوز روشن بود.
پیش از غروب، ساعت از پنج گذشته بود. کوهسار و شهران در آرامش بود. زندگی در کوچه پس کوچهها و خیابانها جاری بود. مغازههایی از میوهفروشیها، فروشگاهها، لباسفروشیها و برخی دیگر باز بود. ابرهای نفتی کم کم کنار میرفتند و رد خورشید کمکمک داشت پیدا میشد. باران کوهسار را طراوتی بخشیده بود، درختان دست به آسمان. چند روزی بیشتر تا بهار نمانده، هرچند کم عمق و کم رمق، بوی عید، آغشته با بوی دود فضا را آکنده بود... آدمی هرچه میبیند و خیال میکند خودش است و بیرون از خودش نیست. تو چه میبینی؟
گفتوگوی فراز با دکتر مهدی عربصادق
بازنشر به بهانهی حکم تبرئهی بیژن زنگه
گفتوگوی فراز با مازیار بالائی، عضو شورای مرکزی حزب اعتماد ملی؛ نسخه کامل
بررسی قانون سقف ۲۵ درصدی افزایش اجاره خانه
- تازهها
- پربازدیدها
چرا اینترنشنال، کاهش مصرف برق را بیتاثیر جلوه میدهد؟
بازنشر به بهانهی حکم تبرئهی بیژن زنگه
تفسیر سیاسی روز
گزارش تصویری اختصاصی فراز از مراسم بدرقه رهبر جانفدا
علی باقری دبیر کل حزب اطلاحطلب «عهد» در گفتگو با فراز:
مینو محرز در گفتوگو با فراز توضیح میدهد