برای آنان که نمیخواهند از ایران بروند...
تنهایی ناصر
در یکی از شهرهای کوچک نزدیک به مرزهای غربی ایران، ناصر برای خودش بروبیایی داشت. صاحب یک خیاطی بود. لباس های محلی و لباس های مهمانی زنانه می دوخت. چرخ زندگی خوب می چرخید، تا زمانی که بوتیک های نوظهور شهر تا خرخره از جنس های چینی و "ترک" پر نشده بودند و دیگر کسی "لباس کردی" سفارش نمی داد. کار و کاسبی به سرعت رو به کسادی رفت. کار دیگری بلد نبود و کفگیرش رفته رفته به ته دیگ رسیده بود. ناگزیر بود از تعطیلی خیاطی. به مهاجرت به تهران هم فکر می کرد ولی رفت و دید که در پایتخت هم اوضاع صنف خیاط بهتر نیست. گوش به گوش شنید که اگر پایش به آلمان برسد، فرصت شروع دوباره فراهم است. با همسر و پسر و دختر قد و نیمقدش به جاده زد و مسیر مهاجرت به اروپا با "آدم پران" ها را شروع کرد. جزو بدشانس ها نبود و غیر از اضطراب و انتظارهای طاقت فرسای پشت مرزهای اتحادیه، اتفاق بدتری را تجربه نکرد.
ناصر و خانواده به آلمان رسیدند. اینجا هم جزو خوش شانس ترها بود که درخواست پناهندگی شان وارد پروسه های طولانی و بعضا بی سرانجام نمی شود. اما بقیه زندگی مطابق برنامه پیش نرفت. تفاوت های فرهنگی را هضم نمی کرد و همسرش سبکی از زندگی را در پیش گرفته بودند که ناصر برایش ساخته نشده بود. به سرعت برق همسرش و "طبق قانون" حضانت بچه ها را از دست داد. مادر و بچه ها ماندند و ناصر، به درخواست مادر بچه ها، به شهر دیگری فرستاده شد. ناصر تنها بود!
تنهایی روژین
روژین پنج سالگی را به تازگی پشت سر گذاشته بود که پدر و مادرش بخاطر "آینده" ی او و برادر بزرگترش وارد داستان مهاجرت شدند.قصه ی آشنای خداحافظی با دوستان مهدکودک و جدا شدن از پدربزرگ و مادربزرگ و دایی و عمو و... . داستان مهاجرت برای روژین اما مطابق قصه های تکراری مزخرف شرکتهای مهاجرتی و پیج های اینستاگرامی پیش نرفت که "بچه ها تو محیط سه ماهه زبان یاد می گیرن" و "معلم زبان شما میشن" و... . برای روژین اما، مثل خیلی بچه های دیگر، تطبیق پیدا کردن با محیط جدید مثل فیلم ها پیش نرفت، "دیوار زبان" باعث شد تا برای هفته و ماهها روژین هیچ دوستی در مدرسه پیدا نکند. اضطراب، ترس از مدرسه، بی حوصلگی و تمایل به گوشه گیری روی دیگر سکه مهاجرت را به خانواده نشان داد. شاید اگر اخبار مسمومیتهای زنجیرهای در مدارس دخترانه منتشر نمی شد... به ایران برنگشتند، ولی روژین تنها بود!
تنهایی حمید
غربت در شهرهای کوچک مناطق سردسیر کانادا از جنس غریب بودن در شهرهای کوچک حتی در دورافتاده ترین مناطق ایران نیست. آنجا ممکن است شما ساعتها در خیابان های خلوت و بی انتها قدم بزنید و حتی یک نفر را هم نبینید. برای مجید، رییس سابق گروه عکاسی یکی از بهترین دانشگاه های ایران، که برای فرار از هزینه های وحشتناک زندگی در تورنتو به "ونیپگ" آمده بود ماجرا کمی سردتر هم بود، وقتی که باید شش روز در هفته با انواع و اقسام جورابها و چکمه و لباس های گرم زیپ دار و بدون زیپ در سردخانه یک کارخانه تولید ناگت و همبرگر کار می کرد. قصه از روزی شروع شده بود که سارا، همسر سابق مجید، بعد از گرفتن پذیرش تحصیلی از یک دانشگاه معروف استان انتاریو "ویزا شده بود" و زوج جوان نمی خواستند فرصت کوچ قرین به خوشبختی به دومین کشور بزرگ جهان را از دست بدهند. سارا زندگی کانادایی را زودتر شروع کرد و مجید کمی دیرتر، تا سر فرصت از محل کار استفعا داده و پول رهن خانه و فروش ماشین را برای سارا بفرستد تا لنگ هزینه های ثبت نام دانشگاه و اجاره خانه و... نباشد. برای مجید این ماجرا به جای چندهفته، چندماه طول کشید. روزی که از آخرین گیت ورودی فرودگاه تورنتو رد شد، نه سارا و نه هیچ کس دیگری منتظرش نبود. زنی که "حق و سهم" مجید بود، زندگی تازه ای را با یک جوانک هندی شروع کرده بود. مجید از خانه رانده و از کانادا مانده، پای برگشتن نداشت. تصمیم گرفت پناهنده شود، قصه ای برایش ساختند که باورپذیر بود و در دادگاه برنده اش می کرد. برنده شد، در کانادا ماند، به جایی رفت که از پس دخل و خرج خودش بر می آمد و برای همیشه سارا و ایران را از دست داد. مجید تنها بود!
در گفتوگو با هاشم اورعی رییس اتحادیه انجمنهای انرژی ایران، مطرح شد
حسین راغفر در گفتوگو با فراز مطرح کرد
- تازهها
- پربازدیدها
در گفتوگو با هاشم اورعی رییس اتحادیه انجمنهای انرژی ایران، مطرح شد
رییس کانون بازنشستگان به فراز: معوقات بازنشستگان هرچه سریعتر و یکجا پرداخت شود
گزارش تصویری اختصاصی فراز از مراسم بدرقه رهبر جانفدا
علی باقری دبیر کل حزب اطلاحطلب «عهد» در گفتگو با فراز:
مینو محرز در گفتوگو با فراز توضیح میدهد