یک روز پیش از سقوط فرقه دموکرات، تجزیه آذربایجان گریزناپذیر بود؟
چند روز پیش، هفتادونهمین سالگرد سقوط فرقۀ دمکرات آذربایجان در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ بود. ۷۹ سال قبل در چنین روزی ارتش ایران وارد تبریز شد و شهر و منطقه را از عوامل فرقۀ دمکرات پس گرفت. قبل از آن، احمد قوامالسلطنه توانسته بود در مذاکرات با شوروی موفق شود و هم شوروی نیروهای خود را که در جریان حملۀ متفقین وارد ایران کرده بود و از خروج سر باز میزد، خارج سازد، هم امتیاز نفت شمال را به استالین ندهد، هم ایران را از تجزیه و آذربایجان را از جدایی نجات دهد. کاری بس سترگ و ارزشمند، که با یک تیر، چندین هدف زده شد؛ همگی نیز موفقیتآمیز. نهایتاً نیز پس از خروج نیروهای شوروی از ایران و ورود ارتش به آذربایجان و سقوط فرقۀ دمکرات، سیدجعفر پیشهوری، که همهکارۀ فرقه بود، بر خلاف قاضی محمد در مهاباد، فرار را بر قرار ترجیح داد و بعدها طی تصادفی در باکو فوت یا کشته شد. قبل از انقلاب، این روز در تقویم رسمی کشور با عنوان «روز نجات آذربایجان» وجود داشت. اما بعد از انقلاب خیلی وضعیت مشخصی پیدا نکرد و الان هم در تقویم رسمی کشور نیست.
هر ساله در سالروز این رخداد تاریخی، گروههای تندروی تُرک، که ارتزاق فکریشان از ایدئولوژی پانترکیسم است، از ۲۱ آذر ۱۳۲۵ تحت عنوان «فاجعه» یاد میکنند و مدعیاند جنایتی باقی نماند که ارتش ایران در ۲۱ آذر در تبریز مرتکب نشده باشد. علاوه بر این، یکسال حکومت فرقۀ دمکرات را بسیار درخشان و شایستۀ تحسین میدانند و مهمتر از این، اساساً آن را نه «فرقۀ دمکرات آذربایجان»، که «حکومت ملی آذربایجان» میخوانند. این البته تعجبانگیز نیست و مثل هر ایدئولوژی دیگری که نسبت به هر مسئله، پدیده و موضوعی نظر، الفاظ و تعابیر خاص خود را دارد، تندروهای تُرک و در یک کلانروایت، ایدئولوژی پانترکیسم نیز همین کار را میکند و مستثنیای بر این قاعدۀ کلی نیست. اماایبسا حاجت به گفتن نیز نیست که این روایت و فهم و اساساً این نوع از مواجهه و رویکرد، چهقدر در تضاد با واقعیتهای تاریخی قرار میگیرد و بهنوعی نواختن سرنا از طرف گشاد آن است.
نکتۀ نخست پیرامون تعبیر «حکومت ملی آذربایجان» است. بعید میدانم اکنون احدی باشد که اهل تاریخ هم نه، بلکه اهل چند کتاب در مورد تحولات سیاسی - اجتماعی ۱۰۰ سال گذشتۀ ایران باشد و در این میان چشمش به جمال گل شماری از اسناد تاریخی مرتبط با تحولات سالهای ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ افتاده باشد و نداند که فرقۀ دمکرات آذربایجان تحت امر و نظر شوروی و شخص استالین بوده و اساساً با هدف غایی و نهایی اعمال فشار بر ایران از طریق مسئلۀ آذربایجان (خصوصاً در آن برهۀ جنگآمیز و بهویژه بابت امتیاز نفت شمال) و آخرالأمر هم عنداللزوم جداسازی آذربایجان از ایران تشکیل شده بود. این هم حکایتی است که تندروهای تُرک فرقهای تحت امر شوروی را «حکومت ملی» میخوانند.
نکتۀ دوم این است که سید جعفر پیشهوری نه ملیگرا (چه از نوع ایرانی و چه از نوع تُرکاش) بود، نه خود را هویتطلب تُرک میدانست، نه پانترکیست بود و نه حتی سودای تجزیهطلبی و جداییطلبی در مخیلهاش میپروراند. پیشهوری از کمونیستهای استخواندار زمان خود بود و با تمام وجود به استالین، لنین و آرمانهای کمونیستی شوروی اقتدا میکرد و مدت زیادی نیز بههمینخاطر در زندان رضاشاه بود. اما واقع مطلب این است که بهرغم آنکه پیشهوری نه تُرکگرا بود و نه حتی تجزیهطلب (دست کم حسب اظهارات خودش)، اما اگر مسیر فرقۀ دمکرات ادامه مییافت، جدایی آذربایجان از ایران و تجزیۀ ایران عملاً گریزناپذیر میشد. چون اساساً شأن نزول و فلسفۀ وجودی فرقۀ دمکرات بر همین اساس طراحی شده بود و استالین میخواست از این اهرم فشار علیه ایران استفاده کند، تا دولت ایران بالأخره مجبور به اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی شود؛ که با کیاست و فراست مثالزدنی قوامالسلطنه موفق نشد و هم نتوانست امتیاز نفت شمال را بگیرد، هم نیروهای خود را از ایران خارج کرد، هم با شکست و فرقه، تتمۀ بارقههای امیدش را هم از دست داد.
من معتقدم حتی اگر امتیاز نفت شمال هم به شوروی داده میشد، غائله ختم نمیشد و استالین خواستۀ جدیدی مطرح میکرد. در این بازار شام، چه اهرم فشاری بهتر از وجود فرقۀ دمکرات در یکی از مهمترین نقاط ایران، آن هم تحت امر مستقیم شوروی؟
متأسفانه برای بسیاری از ماها، «تاریخ بماهو تاریخ» معنایی ندارد. تاریخ یا محکمۀ گذشتگان است، یا مهندسی مردگان، یا چماق و پتک ایدئولوژیک، یا جولانگاه تعصب و کینه، یا ابزاری برای ارضای امیال و آرزوهای نژادپرستانه. تنها چیزی که ارزنی در این میان ارزش و اهمیت ندارد، رسالت اصلی تاریخ و مورخ است: «تلاش تحلیلی برای فهم حتیالامکان درست گذشته». من البته ایدئولوژی را میشناسم؛ بنابراین توقع چندانی از اهل شریف آن ندارم. از نظر ایدئولوژیزدگان تندروی تُرک خودمان، ۲۱ آذر فاجعه بود و امثال غائلۀ نقده نیز نسلکشی. درحالیکه نه میدانند فاجعه چیست و نه نسلکشی کدام است.
البته من نیز در صورتی که کتابهای فرقه سوزانده شده باشد به سوزاندن کتب مختلف، اعم از درسی یا غیردرسی، که در زمان فرقه وایبسا در مواردی بدون دخالت خود فرقه چاپ و نشر یافته بود، انتقاد دارم. ایضاً به کشتهشدن افراد گوناگون. اما در یک رویکرد واقعبینانه (نه اخلاقمدارانه)، تمام آن اقدامات بهنوعی اجتنابناپذیر بودند وایبسا اگر هر حکومتی هم بود، با درجات و کیفیت مختلف، همان کار را میکرد. این البته توجیه خطاهای تاریخی نیست. دعوت به نوعی بازاندیشی واقعپذیرانه است پیرامون رخدادهای تاریخی با رویکردی مبتنی بر. چنانکه افتد و دانی.
- تازهها
- پربازدیدها
گزارش تحقیقی فراز