۲۶ تير ۱۴۰۵ ۱۷:۱۳
شنبه ۱۳ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۱
کد خبر: ۱۱۳۸۸۶

از «هیروینای فرهنگی» تا سقوط ریاست‌جمهوری؛ بازگشت به پیش‌بینی ۱۰ سال پیش جی. دی. ونس

از «هیروینای فرهنگی» تا سقوط ریاست‌جمهوری؛ بازگشت به پیش‌بینی ۱۰ سال پیش جی. دی. ونس
ده سال پیش، جی. دی. ونس در مقاله‌ای در مجله آتلانتیک، دونالد ترامپ را به عنوان یک «مسکن درد» برای جامعه آمریکا توصیف کرد که اگرچه به طور موقت درد‌ها را تسکین می‌داد، اما در واقع یک «هیروینای فرهنگی» بود که آسیب‌های عمیق‌تر و ماندگارتری بر پیکره کشور می‌گذاشت. امروز، با فروپاشی اقتصادی، بحران‌های بهداشتی و ترویج بی‌نظمی‌های اجتماعی، به نظر می‌رسد جامعه آمریکا با همان «اثرات پس از مصرف» و سقوطی که ونس پیش‌بینی کرده بود، رو‌به‌رو شده است.

دقیقاً ده سال پیش در چنین روزی، در میانه مبارزات انتخاباتی ریاست‌جمهوری، مقاله‌ای در «آتلانتیک» تلاش کرد تا جذابیت دونالد ترامپ را تبیین کند. نویسنده آن مقاله، جذابیت او را در زوال اجتماعی و تروما‌های فرهنگی جست‌و‌جو کرد که او شخصاً در دوران کودکیِ فقیرانه‌اش، آنها را از نزدیک تجربه کرده بود.

نویسنده، جی. دی. ونس، تنها چند روز قبل از آن، کتاب «مرثیه‌ای برای دهلیزی‌ها» (Hillbilly Elegy) را منتشر کرده بود؛ کتابی که حدود ۳ میلیون نسخه فروخت و او را تقریباً یک‌شبه به مفسر رسمی شکایات طبقه کارگر در کشور تبدیل کرد؛ و او در این کار بسیار ماهر بود.

در آن مقاله منتشر شده در ۴ ژوئیه ۲۰۱۶، ونس مکان‌هایی را که درد از آنها سرچشمه می‌گرفت، توصیف کرد: کارخانه‌هایی که کوچک شده یا از بین رفته بودند، به همراه مشاغلی که فراهم می‌کردند؛ زوال زیبایی در شهر‌های زمانی زیبا و پرجنب‌وجوش؛ خانواده‌هایی که در حال فروپاشی بودند یا اساساً هرگز شکل نمی‌گرفتند؛ و خشم و ناامیدی از دولتی که اعتماد مردمی را که قرار بود به آنها خدمت کند، از دست داده بود. ونس نوشت: «در طول این فصل انتخاباتی، به نظر می‌رسد بسیاری از آمریکایی‌ها به سراغ یک مسکن درد جدید رفته‌اند.» نام او دونالد ترامپ بود.

ونس مشاهده کرد که در میانه یک بحران اجتماعی، ترامپ «راه گریزی آسان از درد» ارائه می‌دهد. «او برای هر مشکل پیچیده‌ای، یک راه حل ساده را وعده می‌دهد.»، اما او استدلال کرد که چنین وعده‌هایی، یک سرخوشی ارزان‌قیمت است. «او هرگز جزئیاتی درباره نحوه عملکرد این برنامه‌ها ارائه نمی‌دهد، چون نمی‌تواند. وعده‌های ترامپ، همان سوزنی است که در رگ جمعی آمریکا فرو می‌رود.»

ونس نوشت: «ترامپ یک هیروینای فرهنگی است. او باعث می‌شود برخی برای مدتی احساس بهتری داشته باشند. اما او نمی‌تواند آنچه را که گریبان‌گیر آنهاست اصلاح کند و روزی آنها متوجه این موضوع خواهند شد.»

آن «روزی» امروز است.

دوران ریاست‌جمهوری ترامپ، در حالی که هنوز بسیار خطرناک است، در حال فروپاشی نیز هست و زیر بار انتخاب‌های خود در حال ترک خوردن است. محرک اصلی، اقتصاد است؛ اقتصادی که او آن را به عنوان نقطه قوت خود فروخته بود. ما شاهد افزایش قیمت‌ها بر اثر تعرفه‌ها هستیم؛ قیمت بنزینی که از کمتر از ۳ دلار به بیش از ۴ دلار در هر گالن در طول یک جنگ ۱۰۰ روزه علیه ایران که آمریکا در آن شکست خورد، رسید؛ دستمزد‌هایی که با سرعت هزینه‌های زندگی همگام نمی‌شوند و تورمی که دوباره در حال بالا رفتن است. مشاغل تولیدی که ترامپ وعده داده بود با قدرت بازگردانند، همچنان در حال از دست رفتن هستند. مراقبت‌های بهداشتی در دوران او بسیار گران‌تر شده و میلیون‌ها نفر پوشش بیمه‌ای خود را از دست داده‌اند.

در رأس آژانس‌های سلامت کشور، رابرت اف. کندی جونیور قرار دارد که تنها در یک سال، اقدام به کاهش فهرست واکسن‌های توصیه‌شده برای کودکان به تقریباً نصف کرد، مشاوران واکسن دولت را اخراج و با شکاکان جایگزین کرد، و بر بدترین شیوع سرخک در ۳۰ سال اخیر نظارت داشت. مؤسسات ملی سلامت (NIH)، که نگین جواهر علوم زیست‌پزشکی آمریکا است، شاهد قطع میلیارد‌ها دلار بودجه تحقیقاتی، لغو آزمایش‌های بالینی و بستن آزمایشگاه‌ها بوده است که منجر به یک «فرار مغزها» شده که ملت‌های رقیب در حال رقابت برای بهره‌برداری از آن هستند. همچنین برچیدن USAID و با خاک یکسان کردن PEPFAR — برنامه اضطراری رئیس‌جمهور برای کمک به ایدز، که یک برنامه دوحزبی است و اعتبار آن در نجات بیش از ۲۵ میلیون جان است — طبق برآورد‌های معتبر، هم‌اکنون جان صد‌ها هزار نفر، که اکثر آنها کودک هستند را گرفته است و پیش‌بینی می‌شود اگر این کاهش بودجه ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ این رقم به ۱۴ میلیون نفر برسد.

آمریکایی‌ها عمیقاً دچار شکاف و قطب‌بندی شدید هستند و میزان بدبینی در کشور به بالاترین سطح در چندین دهه اخیر رسیده است. اعتماد به تقریباً هر نهاد اصلی — دولت، مطبوعات، دانشگاه‌ها، رهبران مذهبی — در پایین‌ترین سطح ثبت‌شده در دوران مدرن قرار دارد؛ بنابراین جای تعجب نیست که نرخ محبوبیت ترامپ بسیار ناچیز است (در یک نظرسنجی اخیر، این نرخ به ۳۰ درصد رسیده است). حمایت باقی‌مانده از او سست است، در حالی که نارضایتی از او بسیار شدید است. نمایندگان جمهوری‌خواه کنگره در حال فاصله گرفتن از او هستند. پایگاه طرفداران MAGA او در حال فروپاشی است. حامیان وفادار سابق، مانند تاکر کارلسون، آشکارا رئیس‌جمهور را مسخره می‌کنند (کارلسون ۱۰ روز پیش گفت: «خفه شو عوضی! من تو را جدی نمی‌گیرم»). ترامپ ضعیف و گم‌گشته به نظر می‌رسد؛ پیکره مردی که همچنان همان نمایش همیشگی را برای جمعیتی اجرا می‌کند که در حال خروج از سالن هستند. کشور سرانجام در حال بیدار شدن از آن اثرات پس از مصرف (Crash) است که ونس پیش‌بینی کرده بود.

این همان بافتی است که آمریکایی‌ها در آن جشن دویست و پنجاهمین سالگرد تولد کشور خود را برگزار می‌کنند. مسئله صرفاً این نیست که اوضاع بد پیش می‌رود؛ بلکه مسئله این است که دیدگاه آنها نسبت به ایالات متحده در حال تاریک شدن است. افتخار به آمریکایی بودن به پایین‌ترین سطح خود رسیده است. نزدیک به ۸۰ درصد آمریکایی‌ها معتقدند که بنیان‌گذاران کشور از آنچه امروز به آن تبدیل شده، ناامید خواهند شد.

بخشی از این احساس منعکس‌کننده این واقعیت است که رئیس‌جمهور و اطرافیان او، حاکمیت قانون، نزاکت و محدودیت‌های دموکراتیک را زیر پا می‌گذارند. بسیاری از آمریکایی‌ها معتقدند که کشور در کالبد فعلی خود، در حال خیانت به آرمان‌های خویش است. آنها با ملتی که عاشقش هستند، احساس تضاد می‌کنند؛ و این نیز حقیقت دارد: در میان تعداد بیشتری از آمریکایی‌ها، یک شناخت تهوع‌آور از آنچه ایالات متحده در دوران ترامپ به آن تبدیل شده، وجود دارد. آنها آن را یک نمایش مضحک و رقت‌بار می‌بینند؛ حکمی که وقتی ملتی دو بار یک «فروشنده نمایش‌های سیرک» را به عنوان رهبر خود انتخاب کرده است، به‌سختی می‌توان آن را به چالش کشید. برای مردمی که از نظر تاریخی مفتخر بوده‌اند، این یک بی‌احترامی و تحقیر است. ما در مرحله «نان و سیرک» در داستان آمریکا هستیم؛ نقطه‌ای که در آن یک جمهوری بزرگ، پس از از دست دادن هدف خود، به نمایش و سرگرمی بسنده می‌کند؛ و این مرا به جی. دی. ونس بازمی‌گرداند. ده تابستان پیش، او بهتر از هر کسی تهدیدی را که ترامپ برای آمریکا داشت، درک می‌کرد. ونس که خود را یک «هرگز ترامپ‌خواه» (Never Trump guy) توصیف می‌کرد، فکر می‌کرد ترامپ یک «احمق» است. او در آن زمان به یکی از دوستانش اعتراف کرد که مدام بین این دو فکر می‌کند که «آیا ترامپ مانند نیکسون یک آدم عوضی و فرصت‌طلب است که آنقدر‌ها هم بد نخواهد بود (و حتی ممکن است مفید واقع شود) یا اینکه او هیتلرِ آمریکاست؟»، اما سپس جاه‌طلبی پیشنهاد خود را داد و ونس، که خطر را با چنین وضوحی دیده بود، کشف کرد که می‌تواند راه خود را از میان آن پیدا کند. ایستگاه اول سنا بود و ایستگاه بعدی معاونت ریاست‌جمهوری.

او در خاطرات خود نوشت: «هیچ چیز با این ترس قابل مقایسه نیست که مبادا تو در حال تبدیل شدن به همان هیولایی باشی که در کمد خود از آن می‌ترسیدی.» این جمله احساس عمیقی را منعکس می‌کند؛ مردی که در میان اعتیاد و بی‌ثباتی رشد کرده بود و می‌ترسید از آنچه در وراثت خود به ارث می‌برد. هیولایی که ونس از آن می‌ترسید، یک هیولای خصوصی بود؛ اما هیولایی که او به آن تبدیل شد، یک هیولای عمومی است. میراث او در نهایت مخرب‌تر از آنچه از ارث‌بری آن می‌ترسید، اثبات شد.

آمریکا از ترامپ و ونس فارغ خواهد شد؛ مسئله این است که آیا آنها را به عنوان یک دوره‌ای موقت که کشور بسته آن را می‌کند یا آغاز فصلی تازه و تاریک‌تر تلقی می‌کند.

درمان، طبق گفته لینکلن، «یک دین سیاسی» مبتنی بر احترام به قانون و وفاداری به فرآیند قانونی و قانون اساسی آمریکا بود. لینکلن نیز به نوبه خود به خرد جورج واشنگتن و به‌ویژه سخنان خداحافظی واشنگتن تکیه داشت. دو رئیس‌جمهور بزرگ آمریکا باور شدیدی به این داشتند: که یک جمهوری به مقداری اخلاق در شهروندانش و مقداری سربازی در رهبرانش وابسته است. بدون این دو، معبد آزادی فرو می‌ریزد.

دهه گذشته در آمریکا، یک دهه گمشده بود. خیلی‌ها از آن مردانی که به معبد حمله می‌کردند، حمایت کردند. اما آمریکایی‌ها اکنون با تأخیر، هزینه خسارات را می‌بینند. این هزینه در قدرت ما است تا آن را جبران کنیم. آنچه باقی می‌ماند، این است که اراده لازم را پیدا کنیم. نام خاصی برای کسانی که این کار را انجام می‌دهند وجود دارد: «بازسازان شهر‌های ویران‌شده، تعمیرکاران شکاف‌ها، بازگردانندگان خیابان‌هایی که در آن زندگی کرد.»

ارسال نظر
captcha
پربازدیدترین ویدیوها
  • تازه‌ها
  • پربازدیدها
پیشنهاد سردبیر
زندگی